
زمستان بودو فصل رو سپيدي ها برون افتاده پيدا بود دندانها زسر
تو گويي خنده بر بيچاره ها ميکرد نميداني چه ها ميکرد
تو گفتي دوست داري گر مرا از جا ن و دل اکنون براي من گل سرخي محيا کن
ميان شهر گرديدم به هر جا گلفروشي بود پرسيدم که گل داري؟
ولي چون گفت گل بهر که
و بهر چه ميخواهي ومن گفتم براي تو جوابم داد :
اينجا....در دل اين برفها هرگز گل سرخي نميابي
ومن شرمنده سر در سينه افکندم
ولي ناگه ... زچاک سينه ام ديدم گل سرخي و خنديدم
گل برخي به رنگ خون به رنگ باده ي گلگون
همان گل را براي تو فرستادم
نميدانم پسنديدي ويا مستانه خنديدي
نميدانم....نميدانم...
نوشته شده توسط ایرانی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 23:10 |
لينک ثابت |